|
انقلاب فرهنگی و دانشگاه اسلامی – ضرورت عبور از شعار
|
|
|
|
31 خرداد 1389 ساعت 10:12
|

از بهمن ۱۳۵۷ تا فروردین ۱۳۵۸ و از شهریور ۱۳۶۲ تا آذر ۱۳۶۳ و از دهه
شصت تا حال حاضر، وقتی نگاهمان به صفحات فرهنگ، هنر، اندیشه و… روزنامه
ها و هفتهنامه ها می افتد، همه را نقد می بینیم. نقد نابهسامانی های
فرهنگی، کمبودها و سوء مدیریتها؛ و جالب آن که تیتر اکثر مطالبشان شبیه
به هم است. «انقلاب فرهنگی تهدید یا فرصت»، «دانشگاه اسلامی، باید ها و
نبایدها»، «چرا تصفیه اساتید سکولار» و یا تکرار مکررات سخنان دیگران.
امام عزیز سفر کردهمان می فرمایند: «بروید وحدت حوزه و دانشگاه کنید» ما
هم واگویه می کنیم و فریاد می کشیم که برویم با حوزه وحدت کنیم؛ و یا رهبر
فرزانه انقلاب می گویند «جنبش نرمافزاری» ما هم می گوییم… و معلوم نیست
که چه کسی و یا کسانی باید عمل کنند به این راهبردها!
گویا کار من و شما و امثال ما شده است که
قلمی بچرخانیم، کاغذی سیاه کنیم که بعضا تعداد صفحات جریدهمان بیشتر شود
و یا خود را از عذاب وجدان نسبت به درد واقعی جامعه دانشگاهی کشورمان خلاص
کنیم.
با همه این نقزدن ها، دیگر نمی خواهم به
رسم دیگران بگویم که همه بدبختی ها از آن موقع شروع شد که دانشگاههایمان
مثل لباس پوشیدنمان، با چشم و همچشمی ساخته شد؛ و چون فلان کشور دانشگاه
داشت، ما هم باید دانشگاه داشته باشیم و یا اگر می خواستیم تجددمان را به
رخ دیگران بکشیم، سه چهار تا حرف قلمبه غربی را به زبان می راندیم؛ بلکه
می خواهم بگویم در حقیقت عقبافتادگی و غربزدگی ما در ایران از آنجا
شروع شد که مردممان برای گزینش راه و رسم زندگیشان میان معمم و مکلا
مردد شدند. از یک سو، جمع مکلا بهواسطه رشد مادی غرب و حمایت ویژه آنها
از خود، خط و نشان جدی برای مدارس دینی می کشیدند و از سوی دیگر، عدم تحول
در مدارس دینی باعث شده بود که مردم برای رفع نیازهای خود به سوی متجددان
بروند.
مردمی که تا دیروز تمامی نیازهای خود برای پیشرفت مادی و معنوی را از
مدارس دینی طلب می کردند، اینبار با پدیدههایی مواجه می شدند که روز به
روز از توجه به اصالت خویش دور میافتادند. مدارس دینی که تا مدتی محل
رجوع علوم روز زمان خود بودند و در کنار فقه و اصول، ریاضیات، پزشکی،
نجوم، معماری و دهها رشته دیگر در آن تدریس می شد، بهواسطه جبر پادشاهان
نالایق زمانه و عدم توجه اساتید حوزه، در تولید علم با توقف و یا کندی
روبهرو شدند و از سوی دیگر، با ایجاد مراکز تازه این پایگاه را تضعیف
کردند.
گفتند: دارالفنون ایجاد کردهایم، پزشکی و مهندسی را این جا بخوانید؛ اگر
تمایل به علوم انسانی دارید، به مدارس دینی بروید. سپس دانشکده ایجاد
کردند و گفتند: چه معنی دارد که علوم اجتماعی خود را در دین بیابید، وقتی
جامعهشناسی هست! روانشناسی هست! حقوق هست! فلسفه هست! آن هم کپی شده از
تمدن پیشرفته غربی! پس جوانان به سوی دانشگاه بیایید که اگر می خواهید
همچون آلمان، انگلیس، آمریکا ابرقدرت شوید! و یا شهره شوید و میزی در
اختیار شما قرار گیرد! رمزش در پیروی از مکتب شرق و غرب است!
کمی بعد و با همین استدلال های قلدرمآبانه ادعا کردند که دیگر حوزه می
خواهیم چه کار؟! مدارس دینی را تعطیل و مظاهر آن را حذف و عالمان را خلع
لباس کردند که البته اینچنین تصمیماتی از سوی فرد بیسوادی مانند رضاخان
آنچنان دور از ذهن نبود.
از آن زمان بود که موجبات تیرهبختی ملت ایران فراهم شد؛ حتی پس از کنار
رفتن رضاخان قلدر و رفع انسداد فیزیکی از مدارس دینی و تأسیس مدارس و
دانشگاه های نوین به سبک غربی، شاهد آن بودیم که حوزه وجود داشت، حوزوی
فعال بود، اما حوزه فاقد تحول و دانشگاه فاقد بنیان های اجتماعی ایرانی و
اسلامی؛ لباس مردمان غربی و کلمات انگلیسی و فرانسوی لقلقه زبانمان شد.
چراکه دانشگاهی که حتی ساختمان آن را هم آلمان ها برایمان ساخته بودند،
به ما گفته بود که پیشرفت در ایران در تبعیت از غرب خلاصه میشود. در این
زمان طبیعی بود که در حوزه و دانشگاه اگر کسی هم این شکاف و خطر بزرگ را
درمی یافت و فریاد می زد، کسی صدایش را نمی شنید، کما اینکه امام
خمینی(ره) در سنین جوانیشان به این مسئله بارها اشاره کرده بودند.
اما به مصداق عبارت مشهور «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد»، ظلم پهلوی و
دیکتاتوری محمدرضا و سردمدارانش در غرب از یک سو و وجود شخصیت برجسته و
بیبدیل امام خمینی(ره) و محبوبیت ایشان بهواسطه مقابله با دیکتاتوری و
استعمار از سوی دیگر، باعث شد که دانشگاه و حوزه تحت تأثیر عمق درایت و
رهبری ایشان قرار گرفته و همین امر باعث نزدیکی و قرابت میان این دو نهاد
تولیدکننده فکر در کشور شود. بهطوری که روشنگری امام باعث شد تا مکلا و
معمم وارد مبارزه با رژیم پهلوی و اربابانش شدند، بهگونه ای که مطهری،
شریعتی، مفتح و… همگی از خاستگاه مبارزاتی اسلامی می گفتند و اسلام را
صاحب برنامه برای اداره زندگی می دانستند. این وحدت در سایه مدیریت امام
راحل، و همچنین وجود دشمنی همچون دژخیمان پهلوی تأثیر بسیار شگرفی در
شکلگیری انقلاب داشت. حسینه ارشاد و مسجد دانشگاه تهران محل اظهار نظر
این دو قشر شد و فضا داشت تا بدانجا می رفت که یک انقلاب فرهنگی پیش از
پیروزی انقلاب اسلامی در دانشگاه ها شکل گیرد.
اما…! امروز چه باید گفت؟
بهنظرم اگر قرار باشد خائنترین اشخاص و گروه ها در مقابله با ملت ایران
را معرفی کنیم، در کنار گروهکهایی مانند مجاهدین خلق (منافقین) باید به
دو گروه دیگر هم اشاره کرد، یکی از این گروه ها آن کسانی هستند که موجبات
اختلاف در حسینیه ارشاد و جدایی شهید مطهری و شهید مفتح با دکتر شریعتی را
فراهم کردند و این اجماع تازه شکل گرفته میان حوزه و دانشگاه را بر هم
زدند و دیگری گروهک فرقانی که اندیشمندان برجسته حوزه و دانشگاه همچون،
آیت ا… مطهری و آیت ا… دکتر مفتح را به شهادت رساندند. به اعتقاد من اگر
این دو اتفاق نمی افتاد وضع ما در حوزه، دانشگاه و در جامعه هرچه بود،
بهتر از شرایط کنونی بود که رهبر فرزانه انقلاب بیایند و از روند تولید
علم در رشته های علوم انسانی و علوم اسلامی گلایه کنند. اگر کمی به عقب
بازگردیم و عملکرد خویش را واکاوی کنیم، خواهیم دید وقتی استاد مطهری را
به شهادت رساندند و امام فرمودند به کتب و تفکرش مراجعه کنید، و ما به این
توصیه عمل نکردیم؛ مفتح را به شهادت رساندند؛ امام فرمودند وحدت حوزه و
دانشگاه را دریابید و ما روز به روز نسبت به هم بدبینتر شدیم، بهجای
تبادل در حوزه های نظری مشترک، دو جبهه مستقل و منفک بنا نهادیم و
هرکداممان بر طبل خود کوبیدیم. دست آخر هم انقلاب فرهنگی را کلید زده و
عذر هر چه دانشجو و استاد سکولار و وابستگان به گروهک ها را خواستیم؛
بهزعم خود، تحولی در کتب درسی ایجاد کردیم و باز در عین ناباوری از میان
نیروهای انقلابی خود که به دانشگاه فرستاده بودیم، همان ها را بعد از ۱۰ –
۲۰ سال سکولار دیدیم. دانشجوی پیرو خط امام ما، فلسفه را در غرب می دید،
نظام اجتماعی ایران را با نظم غربی مقایسه می کرد، الگوی پیشرفت کشورش را
با نسخه بانک جهانی می نوشت و اگر تا دیروز پرچم آمریکا را در برابر لانه
جاسوسی به آتش می کشید، امروز نمی توانست نفرت خود را از واژه مرگ بر
آمریکا پنهان کند.
اما زمانی که ما وارد دهه سوم انقلاب شدیم و فضای دانشگاه ها و حتی حوزه
ها را دیدیم، با چهره های سکولار رشد یافته در فضای جمهوری اسلامی روبهرو
شده و بر اساس ملاحظات آنان شروع به نظریهپردازی کردیم، آن هم چه نظراتی!
اوج این نظرات بعضا بیاساس – که بعدها مشخص شد از سوی برخی چهره های
سکولار مستتر در حوزه فکری جامعه منتشر می شد – مربوط به استحاله
دانشجویان و اساتید علوم انسانی بود. منتقدانی که می گفتند «دانشجویان و
اساتید ما تحت تأثیر تفکرات غرب قرار گرفتهاند، و این به دلیل عدم نظارت
ماست.» آخر در ذهن خود هم تصور نمی کردند که استحاله زمانی می تواند صورت
بپذیرد که ما و شما برای دانشگاه خود کاری کرده باشیم، سیاستگذاری برای
رشته های علوم انسانی خود انجام داده باشیم، آینده ای روشن برای
فارغالتحصیلان آن ترسیم کرده باشیم و سطحی قابل قبول از مبادلات فکری
میان دانشگاه و حوزه ایجاد کرده باشیم.
وقتی ما در برخی از این وظایفمان کمکاری کردهایم و یا بعضی دیگر را به
کل به فراموشی سپردهایم، می توانیم بگوییم که دشمن رشته های ما را پنبه
کرده است! اصلا آیا ما رشته ای تنیدهایم که دشمن بتواند آن را پنبه کرده
باشد؟! یا این که دانشجویانمان را با بودجه بیتالمال در دانشگاهی که
هنوز تحولی در آن رخ نداده به یک استاد غربزده تبدیل کردهایم.
دانشجویانمان با خواندن جزوه تولیدی ۳۰ سال پیش اساتید و منابع درسی ۵۰
سال گذشته و کتب بعضا ضعیف اسلامی در دانشگاه در مسیری می روند که دیگر
نیاز به حمله غرب نیست و با این اوصاف آنچنان گوی سبقت را از غرب
ربودهایم که دشمن فقط با اهدای بورس به نخبگان، ماحصل تولید ما را فرآوری
می کند و بهخورد خودمان می دهد.
آن وقت دانشجو، استاد سکولار می شود، غربزده می شود، منش و رفتارش، آمال
و آرزوهایش در غرب ظاهر می شود و اگر هم مذهبی باشد، هرگز ورود دین را به
حکومت نمی پذیرد، هرچند که اصل این بحث فقط مربوط به دانشگاه نمی شود و
متأسفانه حوزویانی هم دچار درد دانشگاهیان شدهاند.
با این اوصاف، مسئله ای که بیش از سایر مطالب بر سکولاریزه کردن دانشجویان
و فارغالتحصیلان علوم انسانی اثر می گذارد، آن است که تولیدات آنان (با
توجه به غیربومی بودن) با عدم استقبال افکار عمومی مواجه میشود. این که
چرا تولیدات جامعهشناختی من محقق علوم انسانی، جایگاهی در منبر واعظان
ندارد و نمی توانم تولیدات خود را بهطور مستقیم بهدست مردم برسانم، یا
به عبارتی چرا چرخدنده های موتور محرک دانشگاه به چرخدنده های جامعه
مرتبط نمی شود تا به تحول بینجامد؟ طبیعی است که چرخدنده های تولیدات
غربی دانشگاه ها در ایران در مقایسه با جامعه ایرانی، با ISI غرب همراهتر
خواهد بود و عاملی مؤثر در رشد تولیدات غرب در حوزه علوم انسانی خواهد شد.
آنگاه حق می دهید که تعداد مقالات ISI و مهاجرت روزافزون دانشجویان به
غرب را در پی داشته باشد. چراکه فردی که در محتوای غرب رشد یافته است،
چشماندازی برای ادامه رشد خود (هرچند غلط) در غرب می یابد (هرچه باشد
بهتر از آن است که در سر درگمی بهسر ببرد).
حال چه اکسیری می تواند دوای درد این مشکل بزرگ باشد؟ چه می توان کرد که
دانشگاه و حوزه دست از پا فشاری و مواضع سرسختانه غلط خود بردارند. چه می
توان کرد که حوزه حداقل مانند دانشگاه مدرکگرا نشود؟! نظر حقیر که روزی
در جمع دانشجویان بودهام و زمانی هممبحث دوستانی حوزوی، آن است که در
ابتدای امر باید همگی ضعف های خود را بپذیریم؛ فرقی نمی کند دانشگاه،
حوزه، شورای عالی انقلاب فرهنگی و… همگی در ایجاد چنین فضایی مقصر هستند.
پس نباید به دنبال متهم کردن همدیگر گشت. دوم آن که دانشگاه ها و حوزه های
علمیه ما نیازمند یک انقلاب بزرگ و تحول جدی هستند، انقلابی که با حکم و
دستور مسئولان به واقعیت نخواهد رسید. این تحول بزرگ بهواسطه بیداری
دانشجویان و طلاب روی خواهد داد. همان تحولی که بارها رهبر فرزانه انقلاب
در دیدارشان با مدرسان حوزه علمیه و اساتید دانشگاه و دانشجویان و طلاب،
آن را متذکر شدهاند. اگر دانشجویان نسبت به مطالبی که در کلاس های درس به
آنها آموزش داده می شود، طرح سئوال و شبهه کنند و سطح توقع خود را بالاتر
از آن چه که غرب برای آنها به تصویر کشیده است، ترسیم کنند، یقینا به
خودی خود فضای تحول از میان دانشجویان به اساتید منتقل شده و شرایط را
برای انقلاب فرهنگی واقعی در دانشگاه ها مناسب خواهد کرد. البته می توان
همین مسیر را برای ایجاد تحول در حوزه های علمیه متصور بود و تحول واقعی
را ایجاد کرد. تشکل های دانشجویی و طلاب در ایجاد جنبش تحول در حوزه و
دانشگاه می توانند نقش بهسزایی را ایفا کنند. سوم آن که باید اساتید
(بهویژه دانشگاه) را در بطن جامعه درگیر کرد، مدینه فاضله علوم انسانی
برای دانشگاه های ما، آن است که در مساجد، اساتید دانشگاهی بتوانند
تولیدات ارزشی و اسلامی خود را به جامعه ارائه دهند و نظریات فلاسفه ما
ریشه در کلام قرآن و فرهنگ والای ایرانی داشته باشد. بهگونه دیگر،
تولیدات دانشگاهی ما در حوزه علوم انسانی قابل درک و فهم برای جامعه شود.
و چهارم آن که باید برای مدیریت تولیدات علوم انسانی در کشور تصمیمگیری
واحد صورت گیرد. تصمیمگیری های موازی و بعضا متضاد و متناقض باعث تشویش
در حوزه علوم انسانی شده است. پس باید شورایی مرکب از نیروهای خوشفکر،
متعهد و متخصص بر رأس تصمیمگیری های عالی در حوزه علوم انسانی در حوزه
های علمیه و دانشگاه شکل گیرد. تصمیمگیری های این شورا باید بهگونه ای
باشد که دانشگاه و حوزه را به عنوان مکمل یکدیگر مد نظر قرار دهد و تمام
سعی و تلاش خود را برای ایجاد کانون واحد تولید علوم انسانی در ایران به
خرج دهد.
مخلص کلام آن که با همه گفته ها و نقدهایی که وارد شد، می توانیم با
افتخار بگوییم که همانند بسیاری از کشورهایی که دارای پیشینه تاریخی
هستند، فرهنگ ما تسلیم غرب نشده است. فرهنگ ایرانی و جمهوری اسلامی در طول
۳۰ سال اخیر مرتبا در حال تلاش برای تحول بوده و تصمیمگیری های ۳۰ ساله
اخیر می تواند مؤید این بحث باشد. پس باید امیدوار بود بر پیشرفت و تحول
در اندیشه. به امید ظهور تحولگر ابناء بشر
دانشجویانمان با خواندن جزوه تولیدی ۳۰ سال پیش اساتید و منابع درسی ۵۰
سال گذشته و کتب بعضا ضعیف اسلامی در دانشگاه در مسیری می روند که دیگر
نیاز به حمله غرب نیست و با این اوصاف آنچنان گوی سبقت را از غرب
ربودهایم که دشمن فقط با اهدای بورس به نخبگان، ماحصل تولید ما را فرآوری
می کند و بهخورد خودمان می دهد
|